دکتر منصور رستگار فسایی

روز چهارشنبه گذشته در بخش نخست آمد شاهنامه از جزئی‌‏ترین تا کلی‌‏ترین مسائل درونی و بیرونی جامعه ایرانی را در ادوار مختلف، به تماشا می‌‏گذارد و  می‌‏توان بارزترین خلقیات مردم ایران را در پنج اصل خداپرستی، خردورزی، دادگری، نام و شادی خلاصه کرد و بسیاری دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد. به سه اصل نخست اشاره شد و اینک ادامه سخن. 
***
در باور ایرانیان، «داد» به ستون خرد و «خرد» به چشم جان انسان و وسیله خداشناسی وی، تبدیل می‌‏شود:
ستون خرد داد و بخشایش است‌
در بخشش  او  را  چو  آرایش  است‌
۴  ـ نام
نام در شاهنامه، یکی از پرکاربردترین واژه‌‏هاست. به عقیده فردوسی «نام» نماد بلوغ و رشد و والایی انسان است؛ بازتاب هر نوع قضاوت نیک و بد در زمان حیات انسان یا پس از مرگ اوست؛ نام میراثی فردی نیست، نه  فقط به خود فرد، که به خاندان و تبار و سرزمین او هم مربوط است. نام عصارة عملکرد زمینی و آسمانی و اجتماعی انسان و پاداش و کیفر اوست؛  آب حیات پایدار است، و استقامت و پایداری، شجاعت، نیکی، مهرورزی، سخاوت و همه فضایل یا رذایل انسان را در خویش زنده و پایدار می‌‏دارد. نام‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏انسان، حساب هستی وی را بازپس می‌‏دهد. به همین دلایل در فرهنگ ایرانی «نام»،‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏چه نیک باشد و چه بد، معنایی بسیار وسیع، ممتد و قابل اعتنا دارد که اعتبار آن از‏‌‏‌‏‌‏‌‏جان بیشتر و از مال افزون تر است.
«نام نیک» هدف متعالی انسان است و «نام بد» سند‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏بی‌‏اعتباری و شکست و گمراهی اوست؛ اما «نام» به تنهایی از بار معنایی بسیار مثبتی‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏برخوردار است و معنای جاودانگی، نیکی و خیر و زیبایی را در خویش منعکس‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏می‌‏سازد و به همین دلیل، برای نام می‌‏توان جان داد و از همه نعمت‌‏های جهانی گذشت:
ز تو نام  باید که ماند بلند
نگر دل  به  گیتی نداری نژند
به گیتی ممانید  جز نام نیک‌
هر آن ‌‏کس که خواهد سرانجام نیک‌
همی گفت هر کس که: مردن به نام‌
به  از زنده، دشمن بر او شادکام‌
کسی کو جهان را به نام بلند
بگیرد، به رفتن نباشد نژند
نام نه تنها محور شکل‌‏گیری و تداوم خانواده، قبیله و ملت و عامل پیوستگی وفاق همزمانان است که عامل پیوند گذشتگان با آیندگان نیز هست و برگزیده‌‏ترین و ممتازترین میراث های فرهنگی، اخلاقی و ملی را جاودانه هستی می‌‏بخشد. سعدی گوید:
زنده‌‏ست نام فرّخ نوشین‌روان به عدل‌
گرچه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند
نام در شاهنامه، تداوم پدر در فرزند ذکور اوست:
به گیتی  بماند  ز  فرزند، نام‌
که: این پور زال است و آن  پور سام‌
بدو  گردد آراسته تاج و  تخت
از آن رفته نام و بدین مانده بخت‌
*
سپهبد  چو   شایسته   بیند   پسر
سزد گر برآرد به  خورشید، سر
پس از مرگ، باشد مر او را به جای‌
همی نام  او  را  بـدارد   به   پای‌
به همین دلیل، نگهداری نام، یعنی حفظ اصالت‌های خانوادگی و قبیله‌‏ای:
ز تخم  فریدون منم، کیقباد
پدر بر پدر، نام دارم به یاد
و فرزندی که نام و رسم پدر را رها می‌‏کند، از او بیگانه است:
گر او بفکند فرّ  و نام پدر
تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
«نام» در داستان‌های شاهنامه، وقتی بر افراد نهاده می‌‏شود که به بلوغ جسمانی و روحانی رسیده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناکارآمد است. فریدون وقتی دلاوری و خرد فرزندانش را می‌‏آزماید، آنان را که همسر گزیده‌‏اند، نام می‌‏نهد؛ بنابراین معنای دیگر نام، خرد است و مردمی و خداوند مغز بودن:
کنون نامتان  ساختستیم  نغز
چنان‌چون  سزاید، خداوند مغز
تویی مهتر و«سَلم»  نام تو باد
به  گیتی   پراگنده،  کام  تو   باد
میانه  کـز   آغاز   تندی  نمود
ز آتش مر او را دلیـری  فـزود،
ورا «تور» خوانیم،  شیر دلیر
کجا ژنده پیلش نیارد  به  زیر
دگر کهتر، آن  مرد با هَنگ و سنگ
که هم با شتاب است و هم با درنگ،
کنون «ایرج» اندرخورد  نام او
در  مهتـری  بـاد  فرجـام  او
نام حتی بر اشیا و موجودات، سیطرة معنایی پیدا می‌‏کند و اشیا را با صاحب نام در پیوندی ناگسستنی قرار می‌‏دهد. وقتی نام بهرام بر تازیانه قرار می‌‏گیرد، دیگر تازیانه یک‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏شئ کم ارزش نیست، که کل گذشته و افتخارات و عظمت‌‏های پهلوانی و آینده بهرام‌‏‌‏‌‏‌‏است و باید از آن پاسداری گردد. همه برای اینکه بهرام را از باز آوردن تازیانه‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏منصرف کنند، به او وعدة تازیانه‌‏های سیمین و زرین می‌‏دهند؛ ولی بهرام پاسخ می‌‏دهد:
شما را ز رنگ و نگار است گفت‌
مرا آنکه شد نام، با ننگ جفت‌
داستان تازیانه بهرام در شاهنامه، داستان نام و نام‌‏پایی است. بهرام ـ پسر گودرز ـ  جان خویش را که سرشار از مهر به ایران و ایرانیان است، بر سر نام می‌‏گذارد و داستان او، قصه مهربانی، نامجویی و آزادگی است. کیخسرو لباس ها، سلاح‌‏ها، و لوازم شخصی خود را به بزرگترین پهلوانان می‌‏بخشد و آنان چون براین اشیا نام کیخسرو است، آنها را با افتخار می‌‏پذیرند. 
نامی بر نگینی داشتن، نامی را به یاد داشتن و زبانزد بودن نامی، حکایتی از یک دنیا سرافرازی و سربلندی است. نام، یاد است، خاطره است، قضاوت تاریخ است و قضاوت تاریخ رأی محکمه‌‏ای است که خطا نمی‌‏کند، هرچند که متهمان و محکومانش غایب باشند. نام‌‏آوران در حافظه جامعه همیشه ماندگاران‌‏اند.
۵  ـ شادی
آرمان زندگی شادی و خوشبختی است که با کوشش این جهانی و کمال معنوی به دست می‌‏آید. برای شادی باید کوشید تا برابر قانونِ داد و راستی، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگی به وجود آید.  فرهنگ ایرانی، فرهنگ شادی است و خداوند، دادگر و شادی آفرین است:
به خط  نخست آفرین  گسترید
بدان دادگر کو زمین آفرید
از اویست شادی، از اویست زور
خداوند ناهید و بهرام و هور
خداوندِ هست و خداوندِ نیست‌
همه بندگانیم و ایزد یکی است
و شاهان  نیک، شادی‌‏رسان هستند:
گزارنده گرز و گشاینده شهر
ز شادی به هر کس، رساننده بهر
بیامد سوی پارس، کاوس‌‏کی‌
جهانی به شادی  نو افگند  پی‌
بیاراست تخت و بگسترد داد
به شادی و خوردن، در  اندرگشاد
*
جهان گشت  پر شادی و خواسته‌
در و بام هر  برزن  آراسته‌
شادی به‌‏رغم لایة لفظی بسیار کلی و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه دارای مضامین بسیار گسترده و وسیع است. شادی در شاهنامه، مضمون تحرک و منطق رضایت از هستی و نمودار سازگاری با تداوم سرنوشت است:
همی خورد هر کس به آوازِ رود
همی گفت هر کس به شادی سرود
شادی معنای دلبستگی به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکت‌‏هایی است تازه به‌‏سوی افقهایی دوست داشتنی و خوش فرجام و تعبیری مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیازهای انسانی. به همین جهت، «شادی» از ارکان هویت ایرانی است. بند‏‌‏‌‏‌‏اول کتیبه‌‏ای از داریوش در شوش، چنین می‌‏گوید: «بَغ بزرگ است اهوره مزدا، که‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏این‌‏‌‏‌‏‌‏جهان را آفرید، که آن جهان را آفرید، که مردم را آفرید و شادی را برای مردم آفرید.» این تلقی که آفرینش شادی را با آفریدن جهان مادی و جهان دیگر و انسان، همسنگ می‌‏کند، شأن شادی را در میان ایرانیان نشان می‌‏دهد.
ایرانیان برای سی روز ماه،‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏سی نام مختلف داشتند که ۱۲ نام از این سی نام، نام ماههای سال هم بود؛ بنابراین ایرانیان در سال، دوازده جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکی می‌‏شد، در آن روزها به شادی می‌‏پرداختند.
نام جشنهای دوازده گانة ایرانی هم عبارت است از:  فروردینگان (۱۹ فروردین)، ‌‏‌‏‌‏اردی‌‏بهشتگان (۳ اردیبهشت)، خردادگان (۶ خرداد)،  تیرگان و جشن نیلوفر (۱۳ تیرماه)، اَمردادگان (۷مرداد)، شهریورگان (۴ شهریور)،  مهرگان (۱۶مهر)، آبانگان (۱۰ آبان ماه)،  آذرگان (۹ آذر)،  دیگان (۸ یا ۹ دی)،   بهمنگان (۲‌‏‌‏بهمن) و  اسفندگان (پنجم اسفند). 
در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنها بودند. نوروز با اعتدال ربیعی‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزی. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتی خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزی است که خورشید در دورترین نقطه‏‌‏‌‏‌‏‌‏شمالی از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می‌‏گیرد و طولانی‌‏ترین شب و کوتاه‌‏ترین روز را دارد.
به علاوه جشنهای متعدد دیگری چون: سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهای مهم ایرانی بودند که علاوه بر مناسبت‌‏های زمانی، با حوادث و رویدادهای مهم تاریخی و افسانه‌‏ای هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومی، ملی و دینی پیدا کرده بودند. 
جشنهای مهم ایرانی عبارت بودند از: نوروز، مهرگان، سده، تیرگان، شب یلدا، جشن آذر، بهمنجنه، فروردینگان، جشن مزدگران (مژده‌‏گیران) که در آثارالباقیه آمده است: «عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخشش‌‏ها همی کنند.۴ خرم‌‏روز: روز هرمزد از دی‌‏ماه که آن را خورماه نیز می‌‏گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند؛ زیرا تا نوروز ۹۰‌‏‌‏‌‏‌‏روز است.» و  جشن گاهنبارها که درواقع جشنهای تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است و شش تاست: گاهنبار اول: در چهل و پنجمین روز سال در اردیبهشت که آسمان در این روز آفریده شد. گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آن آب آفریده شد. گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور  که زمین آفریده شد. گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شدند و در دویست‌ و دهمین روز سال در مهر جشن گرفته می‌‏شد. گاهنبار پنجم: در دویست ‌‏و نودمین روز سال در دی که در آن بهائم آفریده شدند. گاهنبار ششم: در سیصد و شصت ‌‏و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شد.
ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده‌‏های اهریمنی و شادی را نعمتی ایزدی‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏می‌‏دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتی مردم عادی، دقیقه‌‏ای از شادی‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏فروگذار نمی‌‏کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتی در جریان نبردها، به بزم‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏و‏‌‏‌‏شادی می‌‏پردازند؛ بنابراین غم‌‏پسندی و غم‌‏پذیری برخلاف طبیعت ایرانی و خوی کهن اوست. شادی برای ایرانیان، با آداب خاص، میهمانی، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخواری و بزم همراه بود و همیشه کار نیکان، شادی رسانیدن به‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏مردم‌‏‌‏‌‏‌‏‌‏است و بدین ترتیب، شادی مفهوم بهره‌‏مندی از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخورداری از الطاف ایزدی را به خود می‌‏گیرد که جزئی کوچک از آن را دست‌‏افشانی و پایکوبی و خنده و نشاط تشکیل می‌‏دهد. شادی نشان توفیق و پیروزی و سرافرازی و به‌‏‌‏‌‏‌‏روزگاری است:
همیشه بزی شاد و به روزگار
روان  و خرد  بادت  آموزگار
و توصیه فردوسی به شادی، به معنای دل بستن به زندگی، امیدوار بودن و بزرگداشت هستی و اغتنام فرصت است:
تو دل را به جز  شادمانه مدار
روان را به بد، در گمانه مدار
*
ز گیتی تو را شادمانی است بس
 دگر هیچ مهری ندارد  به  کس‌
اگر دل   توان داشتن   شادمان
جز  از  شادمانی  مکن  تا توان‌
پی نوشت ها:
۱. فرهنگ مهر، دیدی نو از دینی کهن، ص۶۰
۲. همان، ص۲۰۰
۳. سیاست‌نامه، ص۱۰
۴. ابوریحان بیرونی، التفهیم، ص۲۶۰.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی